سفارش تبلیغ
صبا



شهر ‏‏آشوب






درباره نویسنده
شهر ‏‏آشوب
شهر آشوب ( فراز )
حالا که لو رفتم می گم : من فراز هستم یک نوجوان مثل همه نوجوانای مملکتم . همه آدمها رو به خاطر آدم بودنشون دوست دارم اما بعضی ها رو بیشتر .بدم نمی آید بچه مسلمون درست و حسابی باشم اما دوست دارم اول درست بدونم اسلام چیه . از فکر های بد هم بدم میاد چه برسه به کارهای بد . ادعای بچه مثبت بودنم ندارم . فعلا همین
تماس با نویسنده


لینکهای روزانه
نقد پیام آتش زدن قرآن توسط دانمارکی ها [44]
نظر آیت الله صانعی در مورد سن بلوغ دختران [72]
[آرشیو(2)]


لینک دوستان
شب و تنهایی عشق
COMPUTER&NETWORK
عاشق دلباخته
دلنوشته های یاسی
پرواز
شادی(زمزمه های دلتنگی)
انتظار
زندگی نیک
باور
اس ام اس سرکاری اس ام اس خنده دار و اس ام اس طنز
یاس کبود
ساغر هستی
نسل برتر
کوثر
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
شهر ‏‏آشوب


لوگوی دوستان






وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :10986
بازدید امروز : 0
 RSS 

سلام به همه

  اومدم بگم

 

                      سال نو مبارک

 

و اینکه :

 

امسال سال زنده بودنه!!

 

و من......

 



نویسنده » شهر آشوب ( فراز ) » ساعت 1:23 صبح روز جمعه 87 اسفند 30

دخترای خوب من ، ریحانه جان ، ساغر گلم ، فرنوش عزیزم ، خواهرای خوب فراز پر کشیده من سلام


من مادر فراز هستم . مادری که تنها امیدش ، شادی زندگیش و عشق باقی مونده اش توی دنیا  7 روز پیش درست جلوی چشمش از دستش رفت . نمی خوام با حرفای غمناکی که از دل پاره پاره و مادرانه من در میاد ناراحتتون کنم . اما می خوام بدونین فراز همه شما رو دوست داشت . اصلا فراز من همه دنیا رو دوست داشت .


من نمی خواستم و نمی تونستم توی وبلاگی که تا هفت روز پیش فراز من اونو مدیریت می کرد چیزی بنویسم . اما وقتی محسن به من خبر داد که شما براش پیام گذاشتین و می خواین که توی مراسم چهلم فراز شرکت کنید احساس کردم باید به درد و رنج و اشک و عاطفه ام غلبه کنم و یکی دو جمله با شما حرف بزنم .


دخترای گلم ، ریحانه ،‏فرنوش و ساغر عزیزم


من می دونم که احساسات پاک شما این روزا به شدت آسیب دیده و داغدار شده. فراز درباره همه شما با من حرف زده بود . از صمیمیت بی ریای ریحانه ، رفتار و افکار عاقلانه فرنوش و احساسات قشنگ و پاک ساغر برام گفته بود . اون می گفت با این که شما رو ندیده اما می تونه بفهمه که هر کدومتون چه روحیاتی دارین ، انگار که باهاتون زندگی کرده باشه . یادمه یه روز ازم خواست از منزل خواهرم با تلفن همراه ساغر تماس بگیره . بهش گفتم : فراز من ، تو می خوای ساغر خواهرت باشه یا گرفتارت ؟ گفت : مادر این حرفا چیه که می زنی ؟ گفتم : پسرم دقت کن ،‏اون یا بقیه بچه ها ، تا الان که فقط از نوشته هاتون همدیگه رو میشناسین اینجوری به هم علاقه مند هستین ، اگه اونا صدای تو رو هم بشنون و موج عواطفت رو دریافت کنن ، می دونی توی قلبشون چه اتفاقی می افته ؟


یک کم فکر کرد و گفت : و توی قلب من !‏ گفتم : آره مادر و توی قلب تو . خوب می دونست که منظورم اصلا عشق و عاشقی های مرسوم بین دخترا و پسرا نبود . و منم خوب می دونستم که فراز اهل این جور رفتارها نیست و به سراغ اونایی که اهل این رفتار ها هم باشن نمی ره . اما هر چی بود اون یک پسر جوون بود و شما هم  دخترای جوون با قلبهای پاک . شنیدن صدای فراز و ساغر می تونست اونا رو بیقرار کنه (همون طور که صدای بقیه شما ) و من اصلا این بی قراری رو برای اون و فراز نمی خواستم .


الان درسته که پیکر فراز من زیر خاک خوابیده اما فراز توی قلب من و قلب شما تا قیامت زنده خواهد بود . من برای فراز نمی خوام مراسم چهلم بگیرم. همونطوری که خودش توی نامه ای که برای من نوشته عمل خواهم کرد . می خوام هزینه اون مراسم رو به دست حاجی اندیشه ( چیزی که خودش می گفت ) برسونم تا خرج خانواده های بی بضاعت کنه . اما اگر همچین مراسمی هم برگزار می شد نه فقط به عنوان مادر فراز ، بلکه حالا به عنوان مادر خودتون بهتون اجازه نمی دادم توش شرکت کنین .


دخترای گل من ؛ فراز من رفت . منو تنها گذاشت و قلبمو داغون کرد اما این دلیل نمی شه که اجازه بدم به خاطر داغش ،‏عقل مادرانه من از کار بیفته. فدای قلب مهربونتون بشم ، همین که امروز نوشته های خوبتون رو از اول تا آخر ، از اولین نوشته های آشنائی تون با فراز تا آخرین اونا رو خوندم ، برای تصلی دل من کافیه . مادر قربونتون بشه ، شما نباید با خودتون این کار رو بکنین . بهتون حق می دم که خبر مرگ فراز شوکه تون کنه و دلتون رو بشکنه و گریه کنین اما شما رو به خدا به جون مامان و به روح فراز ، این همه خودتون و خانواده هاتون و اذیتت نکنین . من که دیگه چشمای آرام بخش فرازم رو نمی بینم می فهمم حال مادراتون وقتی چشمای قشنگ اما سرخ شما رو می بینن چیه ! بچه های عزیز من ، دخترای قشنگم ، خواهش می کنم ... .شما گلهای جوونی هستین که مراقبت از احساسات لطیفتون وظیفه من مادره . شما به جای این که بخواین بیاین و با گریه های معصومانه تون جگر منو بیشتر بسوزونین به خواهشی که ازتون دارم عمل کنین .


با هم قرار بذارین و اگه خانواده هاتون اجازه دادن یک شب سه شنبه برین جمکران . به نیابت از همه اموات و مخصوصاً پدر ریحانه گلم و به یاد فراز من ، نماز امام زمان بخونین و از خدا بخواین که قلب من و شما و خاله و دائی فراز و بقیه اقواممون رو آرامش بده و بعد هم اگر خوشحالی من و فرازم رو می خواین ، دیگه به از دست رفتن فراز فکر نکنین . شما باید آینده روشنی داشته باشین . به خاطر خودتون ، به خاطر خانواده هاتون و به خاطر فراز و به خاطر من .


دخترای خوبم ، فدای اون دلهای نازکتون بشم ،  قربون اون اشگای چشمای قشنگتون ، به جای اینکه برای رفتن فراز من ماتم داشته باشین سعی کنین تا مثل فراز خوشحالی و شادی رو به قلب مادرای مهربونتون و پدرای عزیزتون هدیه کنین . سعی کنین تا دخترای خوب و مؤمنی باشین . دخترایی که  مادرای خوب و مؤمن فردای جامعه هستند ، تا فراز من از اون دنیا به وجود خواهرای مؤمن و خوبش افتخار کنه .


ضمناً دعا کنین که خدا منم زودتر به همسر و پسرم برسونه  .


همه شما رو دوست دارم و تا قیامت فراموشتون نمی کنم .


مادر



نویسنده » شهر آشوب ( فراز ) » ساعت 2:12 صبح روز سه شنبه 87 مرداد 29

داداشای خوبم ،‏خواهرای عزیزم ،‏ ریحانه ، ساغر و فرنوش سلام


الان که دارین این نوشته را می خونید حتما من دیگه اینجا نیستم . یادتونه این چند تا پست آخر از یک حسّ بد و خسته کننده حرف می زدم؟ یادتونه چقدر کمکم کردین ؟ از همه شما ممنونم . الان که دارم این نوشته رو می نویسم یک احساس عجیب و غریبی دارم . انگار دارم از روی زمین جدا می شم . اینقدر احساس سبکی می کنم که نگو .


شنبه شب خواب بابا رو دیدم . خیل دلش برام تنگ شده بود و دل منم براش تنگ بود . روی آب نشسته بود و بغلش را باز کرده بود و منو صدا می کرد . منم روی آب شروع کردم به دویدن . وقتی نزدیکش رسیدم منو توی آغوشش گرفت. آنقدر سفت فشارم می داد و می بوسید که وقتی از خواب پریدم هنوز فشار دستاشو روی تنم و گرمای لبهاشو روی صورتم احساس می کردم . به هیچکس نگفتم و لی احساس عجیبی بهم می گفت که آقا فراز همین روزا وقت رفتنه .


این روزا به همه چیز که نگاه می کنم برام یه معنی تازه می ده . انگار دنیا باهام حرف میزنه . به هیچکس نگفتم چون می دونستم همه به خاطر این که دوستم دارن حاضر نمی شن این حرفامو گوش کنند . به هر حال هر چی میگذره این حس تو دلم قوی تر میشه . دیشب به خدا گفتم خدایا از این که می خوام پیش تو بیام اصلا نگران نیستم اما قبول کن که دل کندن از مامان ، خاله ، آبجی های خوبی که توی دنیای مجازی بهم دادی ( مخصوصاً آبجی ریحانه ، و آبجی فرنوش و آبجی ساغر ) برام آسون نیست .


یادمه یک روز که برای حاجی اندیشه ( که مثل بابام دوستش دارم ) یک نامه نوشته بودم وتوی نامه از رفتن آبجی ساغر و آبجی فرنوش گله کرده بودم.اون برام یک حدیثی نوشت که خیلی منو تحت تأثیر قرار داد. حاجی نوشته بود که یک روز پیامبر ( با این که خودش از همه چیز خبر داشت ) از جبرئیل می خواد که نصحیتش کنه  و جبرئیل سه تا نصیحت بهش می کنه . حاجی می گفت من سعی کردم توی زندگیم به این سه تا نصیحت عمل کنم و از منم خواسته بود تا خودمو بر اساس این حدیث تربیت کنم .اون 3 تا نصیحت این بود :


1- هر جور می خواهی زندگی کنی زندگی کن اما بدون یک روز میمیری .


2- هر کاری می خوای بکنی توی زندگیت بکن اما بدون یک روز با عملت رو به رو میشی .


3- هر کسی یا هر چیزی را توی دنیا می خوای دوست داشته باشی دوست داشته باش اما بدون که یک روز ازش جدا میشی .


حاجی اندیشه می گفت اونی که این 3 تا نکته رو بدونه به جائی می رسه که خوب زندگی می کنه و توی زندگیش کار خوب می کنه و در عین این که همه رو دوست داره جوری بهشون وابسته نمیشه که نتونه ترکشون کنه .


حالا مثل این که وقتشه من به حرفای حاجی اندیشه برسم و شمام این سه تا نصیحت رو توی زندیگتون عمل کنین . نمی دونم ، دلم نمی خواست هیچ وقت ازتون جدا بشم . اما الان که دارین این نوشته رو می خونین جدائی من اتفاق افتاده و دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد . خواهش می کنم از من یک خاطره بسازین . نه یک خاطره ای که شما رو از خدا دور کنه ، یک خاطره ای که بتونه شما رو به خدا نزدیک تر کنه .


خدا رو شاهد می گیرم که هرگز حتا توی دلمم بهتون خیانت نکردم . خدا رو شاهد می گیرم که از صمیم دلم مثل برادر و خواهرای خونی خودم ( که هیچ وقت نداشتم ) دوستتون داشتم . خدا رو شاهد می گیرم که هیچوقت نمی خواستم به خودم وابسته تون کنم تا اگه یک روز مجبور شدم دیگه وبلاگ ننویسم یا مثل حالا از میونتون برم احساساتتون آسیب ببینه . خدا رو شاهد می گیرم که هیچ وقت در ارتباطم با شما کاری نکردم که خدای نکرده بوی گناه بده و یا اگر هم جائی احساس کردم دارم زیاده روی می کنم سعی کردم جلو خودمو بگیرم و خدا رو شاهد می گیرم که هیچ وقت محبتتون از دلم بیرونم نمیره. 


یک چیز دیگه : می دونم که شما به خاطر لطافت روحتون و اخلاص احساستون درهای محبت قلبتون رو روی من باز کره بودین و من هم سعی کردم امانت دار خوبی باشم و به احساستون خیانت نکنم اما خواهرای گل من ، یادتون نره خیلی ها ممکنه از خودشون ظاهری خوب نشون بدن اما واقعا خوب نباشن . تو رو خدا مواظب خودتون باشین . من از اون دنیا هم نگرانتون می مونم و برای خوشبختی زندگی آینده تون دعا می کنم .


همتون منو حلال کنین . منو به خاطر رفتنم ببخشین . منو به خاطر قطره قطره اشکاتون حلال کنین . هیچ وقت دلم نمی خواست چشماتون رو گریون ببینم .


اما یک کلمه هم با حاجی اندیشه خوب و مهربونم :


نمی دونم چرا ؟ اما بعد از مادرم و بابام هیچکس رو به اندازه شما دوست نداشتم . چرا ؟ ! نمی دونم . اما از وقتی باهاتون آشنا شدم احساس می کردم دوباره زیبائی پدر داشتنو احساس می کنم . چند بار خواستم توی نامه هام براتون بنویسم اما حقیقتش خجالت کشیدم .


خیلی روی من اثر گذاشتین . جهت زندگی منو شما توی همین مدت کوتاه عوض کردین . به من یاد دادین می شه با قلب خدا رو احساس کرد. به من یاد دادین که میشه همه رو به خاطر خدا دوست داشت و خدا رو از همه بیشتر . حاجی اندیشه خوب من ، پدر مهربونم می دونم که شما انقدر پیر نیستین که یک پسر 20 ساله داشته باشین اما اجازه بدین که برای اولین و آخرین بار شما رو پدر صدا بزنم .


بابای خوبم ، حالا که دیگه نیستم و با نامه نوشتنهای پیاپی مزاحمتون نمی شم یک خواهش دیگه دارم . هیچ وقت منو فراموش نکنین . منو دعا کنین و از خدا بخواین که منو ببخشه و گناهان منو بیامرزه . می دونه که دوستش دارم و دوستش داشتم اما بالاخره از اون طرفم گناهانی دارم که به خاطرشون ازش خجالت می کشم. و دیگه این که اگه میشه برای آبجی های منم پدری کنین . بهشون سر بزنین و تنهاشون نذارین . خواهش می کنم . آخه اونا دیگه فراز رو ندارن .


حاجی اندیشه خوبم ، پدر مهربونم ،دوستتون دارم و خواهم داشت .


در آخر از همه شما باز هم حلالیت می طلبم و می خوام که به خاطر رفتن من غصه نخورین و مخصوصا خواهرای گلم یادشون باشه که آینده دارن و نباید به خاطر من خانواده هاشون ذره ای اذیت بشن . راضی نیستم اگه به خاطر مرگ من جوری رفتار کنین که مادر و پدراتون اذیت بشن . مخصوصا آبجی ریحانه که مثل من از داشتن پدر محرومه و دارو ندار مادرش حساب میشه .


در آخر از محسن خوبم هم به خاطر قبول این زحمت تشکر می کنم .


خدایا فراز با همه بدیهاش داره پیش تو میاد که از همه خوبتری . اونو ببخش و قبولش کن .


--------------------------------------------------------


اینم آخرین نوشته فراز که بهش قول داده بودم براش بنویسم . الان 4 روزه که جای فراز توی خونه و جمع فامیل خالیه . طفلی خاله ! بچه ها براش دعا کنین . توی همین 4 روز 40 روز پیر شده .


اولش قصد داشتم وبلاگ فراز و خودم ادامه بدم اما همین دوبار که اومدم و نوشته های قشنگشو دیدم نتونستم دَوُوم بیارم . دارم می ترکم . کاش منم با فراز غرق شده بودم .خدایا صبرمون بده . 


باقی مونده دردمند : محسن   



نویسنده » شهر آشوب ( فراز ) » ساعت 2:11 صبح روز سه شنبه 87 مرداد 29

نمی دونم چی بنویسم و چه جوری بنویسم ؛ صبح یکشنبه قرار شد با خانواده هامون به ویلای دوست دائیمون در شمال بریم و تا پایان تعطیلات مبعث یعنی جمعه بعد از ظهر را کنار دریای خزر بگذرونیم . قبل از حرکت رفت پیش محمد آقا ( صاحب خونه ) و بهش گفت : محمد آقا تو رو خدا منو حلال کنین ها ! مسافرته دیگه ممکنه هزار اتفاق توش بیفته . فراز توی شنا کردن خیلی حرفه ای تر از من بود . تابستان دو سال پیش با هم مدرک (نجات غریق) گرفته بودیم، خیلی حرفه ای شنا می کرد اما این بار ... .


چهارشنبه ، روز مبعث بعد از این که با گوشی من به قول خودش به یکی از آبجی های اینترنتیش پیامک داد توی اتاقمون روی تخت نشست و 2 تا نامه نوشت و داد به من . گفت: اینا وصیت نامه های منه. یکیش مال مامانه و یکیش مال وبلاگم . اگه من طوریم شد اون یکی رو روی وبلاگم بنویس. بهش گفتم : خفه شو ، مگه دیوونه شدی ؟ این حرفا چیه می زنی خره ؟! مثل این که ما اومدیم اینجا خوش بگذرونیم ها ، با این مزخرف گفتنات کوفتمون می کنی . مسخره لوس .


گفت : نه بخدا محسن جان ، تو اینا رو بگیر تا بهت بگم . بعد گفت : شب قبل این که راه بیافتیم خواب بابا رو دیدم . خواب دیدم بابام اومده بود ، سفت بغلم کرده بود و هی منو می بوسید. خوابمو به مامان نگفتم اما فکر کنم ... . بهش گفتم : برو بمیر دیوونه ، اصلا خواب زن چپه . گفت : حالا تو اینا رو بگیر اگر من زن شدم و خوابم چپ در اومد ازت پسشون می گیرم . اما محسن اگه خوابم درست بود هوای مامانو داشته باشی ها . یه جوری حرف میزد که تا حالا فراز رو اونجوری ندیده بودم . آروم و پر عاطفه مثل همیشه اما این بار جدّی و مطمئن .


دی شبش ،نصفه شب بیدار شدم . دیدم آروم رو به قبله نشسته و با خدا حرف می زنه و گریه می کنه . می گفت : خدایا نمی دونم به قول محسن این فکرایی که توی سرمه مزخرفه یا نه . اما اگه راستی راستی کارم تمومه خودت به مادرم رحم کن . اون همه دار و ندارش منم . اونقدر سعی می کرد آروم گریه کنه که احساس می کردم داره خفه میشه . با دیدن این حالت دلم ریخت و ترسیدم . فردا هر کاری کردم برگردیم تهران نشد . بابام ما رو گذاشته بود توی ویلا و خودش رفته بود تهران و قرار بود جمعه بعد از ظهر بیاد دنبالمون . مامان من و خاله (مامان فراز) و آبجی من می گفتند : حالا بعد از کلّی وقت اومدیم شمال چه عجله ای داری؟ فراز هم مثل آدمهای بد جنس به من می خندید .من نمی دونم حاجی اندیشه کیه اما فراز خیلی دوستش داشت و ازش حرف می زد . می گفت یک دفه که برای حاجی اندیشه درباره مرگ یک نامه نوشته بوده اون جواب داده بوده که امام علی فرمودند تا وقتی زمان مقدر شده خداوند برای مرگ کسی نرسیده هیچ چیزی نمی تونه آدمو از پا در بیاره . می گفت : دارم به حرفای حاجی اندیشه می رسم .


بعد از ظهر روز مبعث دوباره رفتیم دریا . فراز 100 متر جلو تر از ما می دوید . داد زدم و گفتم :فراز خُله ، هولی؟ دریا که تموم نمیشه .  می خندید و می گفت : این بار رو کم کنی باهات مسابقه میذارم . بی خودی که غرق نجات نشدم . کنار ساحل که رسیدیم فراز آماده شده بود تا بره توی آب . زیر پیرهن تنش بود و یک مایوی بلند .مثل همیشه . یکهو مثل دیوونه ها رفت طرف مامانش و اونو بغل کرد و زد زیر گریه . خاله گفت : فراز ، چته ؟ لوس نشو مرد گنده . زشته به خدا مثل بچه ها چسبیدی به من . گفت : مامان از من راضی هستی ؟ خاله گفت : فراز جان ، پسرم حالت خوبه ؟ ازت راضیم اما اگه بازم از این لوس بازی ها در بیاری اونوقت گوشتو می کشم .


اشکاشو پاک کرد و خندید . به من گفت : بریم شنای رو کم کنی ؟ گفتم : نه . گفت : می خوای بیا ، می خوای نیا . من روتو کم می کنم . اینو گفت و زد توی آب . دویدم دنبالش . یکی دوبار تا فاصله زیادی رفتیم و برگشتیم . بار آخر خیلی از ساحل دور نشده بودیم ، سطح آب کم بود . تقریباً تا سینه من و فراز . آنقدر در این لحظات فراز شیطون شده بود و مسخرگی در می آورد که همه چیز یادم رفت بود . روی یک موج بزرگ شیریجه رفتم اما وقتی اومدم بالا از فراز خبری نبود . اول فکر کردم اونم شیرجه رفته ، اما هر چی منتظر موندم چیزی ندیدم . جیغ زدم ، اما مثل این که صدام به ساحل نمی رسید . دیوونه شده بودم .خودمو به ساحل رسوندم و ... .


... بعد از دو ساعت نیروهای امدادی بدن بی جون فراز رو از زیر شنهای دریا بیرون کشیدند و به ساحل آوردند .  حالا دیگه خاله فهمیده بود که گریه های فراز خیلی هم لوس بازی نبود . مات زده شده بود ، نه حرف می زد و نه گریه می کرد  و من فقط مات و مبهوت به خواب فراز فکر می کردم و نماز و نیایش آخرین شبش . فراز خوب و محبوب و پاک من ، هیچ وقت فراموشت نمی کنم .


نامه فراز به شما رو هم توی اولین فرصت براتون می نویسم تا به قولی که به فراز عزیزم دادم عمل کرده باشم و آخرین پست وبلاگ فراز شهرآشوب باشه . پستی که فراز عزیزم فقط چند ساعت مونده به رفتنش اونو براتون نوشته بود .


خداحافظ فراز گل و مهربون من . هرگز فراموشت نمی کنم .


---------------


ببخشید من حالم خوب نیست ، اگه به فراز قول نداده بودم هیچ وقت این کار رو نمی کردم . من محسن هستم پسر خاله بی چاره و تنها شده فراز . کاش هیچ وقت این کار رو قبول نمی کردم . کاش من مرده بودم و فراز زنده بود . آی مردم به خدا حال منم خرابه .به خدا نمی تونم با کسی که بوی فراز رو داره حرف بزنم ، گریه نمی زاره .نمی تونم ، به کی بگم خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا .



نویسنده » شهر آشوب ( فراز ) » ساعت 2:10 صبح روز سه شنبه 87 مرداد 29

نمی دونم چرا دیگه اون شور و نشاط همیشگی رو از دست دادم .


دیگه اصلا ً دست و دلم به نوشتن نمی ره .


می دونین چیه ؟ توی دلم یک ابر سیاه غصه سایه انداخته . ابری که نمی دونم چیه و از کجا میاد و از جون من چی می خواد . اما می دونم که هست ، بد جوری هم هست .


نه به خدا ، بچه ننه بازی از خودم در نمیارم !   تلقینم نمی کنم .  خوب توی دلم حسّش می کنم . چی کار کنم نمی تونم چیزی رو که حس می کنم بگم حس نمی کنم که ؟ می تونم ؟


این روزا بی خود و بی جهت خنده از روی لبام رفته و گاهی به زور یک لبخندی می زنم .


مامان پریروزا می گفت : فراز جان ، چی شده پسرم ؟ چرا چند وقته دیگه مثل همیشه شاداب نیستی مادر ؟ اگه چیزی شده خوب به من بگو .


هر چی می گفتم به خدا چیزی نیست که بتونم بگم باور نمی کرد .


طفلی مامان فکر کرده من عاشق شدم   و به خاطر همینم چند وقته که تو همم . می گفت : خوب مادر جون عشق که عیب نیست . تو معرفیش کن من یه کاریش می کنم . جالب اینجاست که هر چی می گم اصلا این حرفا نیست و من دلداده کسی نیستم فکر می کنه دارم ازش مخفی می کنم .


اما حد اقل شما باور کنین  که این یک احساس بد و مزخرفه که حالمو گرفته و خنده و نشاط را از زندگی من بیرون کرده . حس غریبی که نمی شناسمش .


می دونم کسی نمی تونه برام کاری کنه . اما اگه دوستم دارین برام دعا کنین . باور کنین از این اوضاع خیلی خسته شدم . خیلی ...


-------------------------------------------------------------


راستی از همه اونایی که برام پیام گذاشتن مخصوصاً آبجی فرنوش مهربون و گلم و آبجی ساغر پر احساسم ممنونم. باور کنید گاهی در روز دوبار به کافی نت میام فقط برای اینکه برای بار صدم یامهای پر محبتتون را بخونم .بعدش هم از همتون به خاطر این که جواب پیاماتونو ندادم معذرت می خوام .


یه چیز دیگه ، کسی از آبجی ریحانه من خبر نداره ؟ خیلی وقته خبری ازش نیست ؟! امیدوارم اتفاق بدی براش نیفتاده باشه .



نویسنده » شهر آشوب ( فراز ) » ساعت 2:5 صبح روز سه شنبه 87 مرداد 29

   1   2   3   4      >